نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان
نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان

حوزه عقل و وحی / آیت الله سیدان
مخالفین فلسفه با تعقل مخالفند / آیت الله سیدان
نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان

حوزه عقل و وحی / آیت الله سیدان
مخالفین فلسفه با تعقل مخالفند / آیت الله سیدان
مبارزه فلسفه با مکتب اهل بیت
وحدت وجود چیست؟
و هزاران مطلب در موضوعات فلسفه و عرفان در
http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55
دانلود کتاب نقد حکمت متعالیه و نقد ملاصدرا به قلم فقیه فیلسوف
آیت الله شیخ مرتضی رضوی حفظه الله تعالی
http://daralsadegh.net/falsafe/127-falasefeh/1214-molla-sadra


[۱۵]. حافظ
[۱6]- کافی۲/ ۳۹۱
[17]- امینی، عبدالحسین، الغدیر ۸/ ۱۱۴، کنز العمّال /ح۳۱۵۴۳، مسند احمد ۳/ ۱۵۹
[18]- کنزالعمّال۸/ ۵۳۴
[19]- شرح نهجالبلاغة ابن ابی الحدید۲۰/ ۲۹۲
[20]- نهجالبلاغه عبده۱/ ۱۶۳، التوحید ۵۶
[21]- کافی۲/ ۲۲۸
[22]- برای توضیح بیشتر در مورد حدیث «اقوام متعمقون »، ر.ک به: برنجکار، رضا، حدیث اقوام متعمقون، مدح یا مذمّت، فصلنامه نقد و نظر، شماره ۳۱ و ۳۲، پاییز و زمستان ۱۳۸۲٫
دومین نشست تخصصی نقد فلسفه در حوزه علمیه اصفهان
دکتر نصیری
مورخ ۹۲/۳/۱ -روز ملاصدرا
http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55/1186-tgsti
دومین نشست تخصصی نقد فلسفه در حوزه علمیه اصفهان
تفاوت مکتب اهل بیت با فلسفه
دکتر نصیری
مورخ ۹۲/۳/۱ -روز ملاصدرا
http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55/1185-1392-03-19-11-45-49

در اول خرداد ملاصدرا را بیشتر بشناسید!
• ملاصدرا :
در بیان عشق به پسربچه های با نمک و زیباروی:
بدان که نظرات فلاسفه در این عشق، و پسندیده و ناپسند بودن آن متفاوت است...
آنچه که با نظر دقیق میتوان گفت این است که...
چون که این عشق در وجود بیشتر ملّت ها به نحو طبیعی موجود است...
پس ناگزیر باید نیکو و پسندیده باشد...
به جان خودم قسم، این عشق نفس انسان را از دردسرها و سختیها نجات میدهد
و همّت انسان را به یک چیز مشغول و معطوف میکند
آن هم عشق زیبایی انسان که در آن مظهر خیلی از زیباییهای خداوند است...
و برای همین دلیل برخی از مشایخ و بزرگان عرفان پیروان خود را امر میکردند که اول این راه باید عاشق شوند...
زمانی نهایت آرزوی عاشق برآورده میشود که به او نزدیک شود و با او همصحبت گردد
و با حصول این مطلب چیز بالاتری را میخواهد و آن این است که آرزو میکند
ای کاش با معشوق خلوت کرده و بدون حضور شخص دیگری با او هم صحبت گردد،
و باز با برآورده شدن این حاجت میخواهد که با او همآغوش گشته و او را بوسهباران کند
تا میرسد به جایی که آرزو میکند که ای کاش با معشوق در لحاف و رختخواب قرار گیرد
و تمام اعضای خود را تا جایی که راه دارد به او بچسباند
و با این حال آن شوق اولیه و سوز و گداز نفس بر جای خود باقی است،
بلکه به مرور زمان اضافه نیز میگردد
کما این که شاعر نیز بر این مطلب اشاره کرده است:
با او معانقه ـ در آغوش گرفتن ـ کردم باز نفسم به او مشتاق است و آیا نزدیکتر از معانقه و در آغوش گرفتن چیزی تصور دارد؟!
و لبهای او را مکیدم شاید حرارت درونی من از بین برود اما با این کار فقط هیجان درونیم افزایش یافت.
گویا تشنگی من پایانپذیر نیست مگر که روح من و معشوقم یکی شود. (اسفار، 7/171)

· ملاصدرا:
زنان
حیواناتی
هستند که برای
استفاده ی مردان
لباس انسانیت
به آنها پوشانده
شده است (اسفار 7/136)

ملاصدرا معاد جسمانی را نمی پذیرد
· ملاصدرا (و انکار معاد جسمانی) :
اما بدنهای اخروی ... مواد نفوس اخروی نیستند... بلکه سایهها و قالبهای مثالیاند ... که از نفوس اخروی پدید آمدهاند... و وجود آنها نسبت به نفوس مانند وجود سایه نسبت به صاحب سایه است.(اسفار 9/19)

· شهید مطهری می گوید:
امثال ملاصدرا گفتهاند، معاد جسمانی است، اما همهی «معاد جسمانی» را بردهاند در داخل خود روح و عالم ارواح ... ما این را با مجموع آیات قرآن نمیتوانیم تطبیق کنیم. (مجموعه ی آثار 4/792)
· امام خمینی (قدس سره):
اگرعبارات آخوند [ملاصدرا] (قدس سره) موهم این معنا باشد که نفس با فعالیت، بدن خودش را «ایجاد» میکند،( با توجه به عبارات مذکور از ملاصدرا وعبارت های دیگر او ،این نسبت قابل استفاده می باشد.) از خطاهای لفظی است، و فرضا اگر آخوند(قدس سره) و یا دیگران هم مصر این معنا باشند، درست نبوده و به شدت مورد انکار ماست، ما نسبت به نظر مدعیان چنین فعالیتی منکر هستیم.( معاد از دیدگاه امام خمینی/ 107)
· علامه رفیعی قزوینی (استاد امام خمینی):
در نزد این ضعیف التزام به این قول ـ معاد مثالی ملاصدراـ بسیار صعب و دشوار است، زیرا که به طور قطع، مخالف با ظواهر بسیاری ازآیات و مباین با صریح اخبار معتبره است. (مجموعه رسائل و مقالات فلسفی/83 )
· علامه حلی:
- « هر کس معاد بدنی را ثابت و قطعی نداند به اجماع کافر است.» (نهج الحق و کشف الصدق /276)
- بحث... در اثبات معاد بدنی است و مخالف این مسئله فلاسفه میباشند.( نهج المسترشدین/78)
فلاسفه قدیم [یونان باستان] معاد جسمانی را قبول ندارند اما اهل ادیان آسمانی برصحت و قبول آن اجماع دارند(کشف المراد/320)
[ملاصدرا: احتمال خطا در اظهارات فیلسوفانه ی یونانی نمی رود (اسفار 1/307)].
· خواجه نصیرالدین طوسی :
«معاد جسمانی از ضروریات دین حضرت محمدبن عبدالله(ص) است و در ثبوت آن هیچ شبههای نیست (کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد/255)
· حاج میرزا احمد آشتیانی:
- این اصولی که برای اثبات معادمثالی تأسیسگردید[کما اینکه ملاصدرا به آن معتقد است] ...مخالف نصقرآن است... (لوامع الحقایق/34)
- انکار معاد جسمانی و عود ارواح به اجسام که عقل هم مساعد اوست مخالف نص قرآن بلکه جمیع ادیان و انکار ضروری اسلام است و خداوند ما را از لغزشهای اوهام و فکرهای شیطانی نگه دارد. (همان/39 و 40)
· شیخ محمد تقی آملی:
انصاف این است که این معاد (معاد مثالی ملاصدرا) عینا همان منحصر دانستن «معاد» است به «معاد روحانی»، ولی با مخفی کاری در عبارت و.... وقسم به جان خودم که این عقیده مخالف است با آنچه شرع مقدس [درباره معاد جسمانی] فرموده است ـ درود و تحیّت برآورنده شریعت بادـ و من خداوند را، و فرشتگان را و پیامبر و رسولان خدا را گواه میگیرم در این ساعت که ساعت سوم از روز یکشنبه چهاردهم ماه معظم شعبان سال1368 [هـ ق] است، که درباره «معاد جسمانی» معتقدم به آنچه قرآن کریم فرموده است، و حضرت محمد(ص) و ائمه معصومین(ع) به آن اعتقاد داشتهاند، و امت اسلام بر آن اجماع کردهاند؛ و من ذرهای از قدرت خداوند را منکر نمیشوم. (دررالفوائد 2/460)
· شهید ثانی:
«همهی مسلمانان در اعتقاد بر معاد جسمانی اتفاق دارند؛ اما فلاسفه جسمانی بودن معاد را نفی کرده و قائل به معاد روحانی شدهاند.» (معاد از دیدگاه قرآن، حدیث و عقل/127)
· علامه طباطبایی:
معاد اسفار را نخوانید چون شبهه و ایراد دارد.( همان/755 به نقل از سیر تاریخی نقد ملاصدرا/231)
· دکتر سید یحیی یثربی:
ملاصدرا از اثبات معاد جسمانی عنصری قرآنی، توسط برهانهای فلسفی ناموفق بوده است. (عیار نقد 2/127)

حکم منکر معاد جسمانی
· محضر مبارک آیت اللهالعظمیحاج شیخ جواد تبریزی مدظله العالی
با ابلاغ سلام و تحیات وافره و آرزوی سلامتی برای آن سرور معظم خواهشمند است به سؤال زیر پاسخ صریح و روشن عنایت بفرمایید:
حکم منکرین معاد جسمانی چیست؟
ج) منکر معاد جسمانی اگر ملتفت باشد که مخالف قرآن و تکذیب آن است حکم به اسلام وی نمیشود و همچنین است اگر به وی این معنی تفهیم شود و از انکار خویش دست برندارد و الله العالم.
9/9/78

نقد مباني حكمت متعاليه
فلسفه و كلام
در قسمتهاى متعدد اين جزوه عنوان «فلسفه ارسطويى اسلامى شده» را به كار بردهام و مىدانم كه اين عنوان براى دوست داران اين فلسفه خوش آيند نيست آنان دوست دارند كه فلسفهشان «فلسفه اسلامى» ناميده شود و همهجا نيز با همين عنوان تعبير مىكنند.
به گمانم اگر يكى از اين بزرگواران اين جزوه را تا اينجا خوانده باشد ديگر دليلى براى ناخوش آيندى و رنجش نمىماند. با اين همه باز يك نكته اساسى را توضيح مىدهم: امروز ما عملاً يك فلسفه داريم به نام فلسفه اسلامى - و به قول من فلسفه اسلامى شده - و يك كلام داريم. يعنى كلام ما از فلسفه ما جداست و هر كدام، استاد خاص، كلاس ويژه، امتحان مخصوص به خود و نمره خاص خود را دارد.
و همچنين متخصصين در فلسفه را حكماء مىناميم و متخصصين در كلام را متكلمين مىخوانيم. مگر غير از اين است كه فرق فيلسوف و متكلم اين است كه متكلم با تعهد به آيه و حديث - با تعهد به قرآن و اهلبيت: - كار علمى و بحث علمى مىكند و فيلسوف اين تعهد را ندارد -؟
پس اين فلسفه كه تعهدى در قبال قرآن و حديث ندارد فلسفه اسلامى نيست. تنها با يك مراجعه اجمالى به كتاب «قواعد العقائدِ» علامه و نابغه بزرگوار و ارجمند خواجه نصير طوسى مىتوانيم موارد تقابل و ناسازگارىهاى فلسفه و كلام و اختلافات اساسىشان را به شمار آوريم.
اين دوگانگى، يعنى يك فلسفه و يك كلام جدا از همديگر داشتن چه معنايى دارد؟ اين دوگانگى براى مسيحيت برازنده بود؛ زيرا مسيحيت پولسى نه فلسفه داشت و نه مىتوانست فلسفهاى داشته باشد چيزى كه پايهاش بر «تثليت» باشد با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست. مگر با توجيهات وسيعى كه عقل و تعقل را به بند كشاند و ادعا را بر دليل مسلط كند؛ امّا...
اهلبيتعليهم السلام:
اهلبيتعليهم السلام يك كلام و يك فلسفه ندارند بل فلسفه و كلامشان يكى است مگر مىشود قرآن بدون تعهد به قرآن سخن بگويد مگر ممكن است اهلبيتعليهم السلام بدون تعهد به خودش حرف بزند.
پس يا اين فلسفه مال اسلام نيست يا اين كلام، كلام اسلام نيست و نبايد عنوان آن را فلسفه اسلامى گذاشت. تنها عنوان «فلسفه اسلامى شده» سزاوار آن است كه به صراحت بايد گفت: در اين اسلامى شدن نيز فلج است و نتايج خلاف اسلامى زيادى هم دارد.
امّا كلام: كلام امروزى ما نيز مبتنى بر منطق ارسطويى است و مىتواند در مفهومات بحث كند؛ امّا حق ندارد در وجود واقعى خدا در صفات خارج از ذهن كه عين وجود خدا هستند و در... بحث كند.
كلام اهلبيت همان فلسفه اهلبيت است و فلسفه اهلبيتعليهم السلام همان كلام اهلبيتعليهم السلام است. فلسفه اسلامى با كلام اسلامى فرقى ندارد. يعنى كلامش در بطن فلسفهاش نهفته است.
خلاصهاى از مباحث گذشته
خواننده توجه دارد كه در اين جزوه هم از نظر كمّى و هم از نظر كيفى كاملاً و در حدّ نهايت امكان به اختصار بسنده شده؛ زيرا:
1 - مقصود بررسى همه متون يا همه متنى از متون فلسفه ارسطويى نبوده و نيست. مراد تنظيم مقدمهاى است براى كتاب «تبيين جهان و انسان».
2 - فلسفه، بهويژه فلسفه ارسطويى، تعقل است و بر بنيان تعقل مبتنى مىشود اگر يك مبناى اساسى در يك سيستم و سازمان فلسفى غلط باشد همه سازمان و ساختمان آن فلسفه فرو مىريزد.
خشت اول گر نهد معمار كج تا ثـــريا مىرود ديوار كج
بنابراين در ابطال يك فلسفه اثبات باطل بودن يكى دو مبناى اساسى آن كافى است در حالى كه در اين جزوه نادرستى همه اصول و مبانى فلسفه ارسطويى به شرح رفته است.
3 - حتى به اين بحث مختصر نيز نياز نبود؛ زيرا فلسفه ارسطويى با همان منطق، با همان استدلال، با همان ادعاى جدّى بودن و جدى انديشيدن و از مسلمات استفاده كردن،كه در طبيعيات بحث مىكرد (و همه آنها باطل از آب درآمد و ثابت گشت كه غير از توهمات چيز ديگرى نبودهاند) در الهيات نيز با همان منطق، با همان ادعاى جدى بودن و جدى انديشيدن و از مسلمات استفاده كردن، بحث مىكند؛ نه چيز ديگر.
متأسفانه اين ما هستيم كه از اين فلسفه باطل شده دست برنمىداريم، فلسفهاى كه خود به خود باطل شده حتّى بطلانش نيازمند «ابطال» نبوده و نيست.
با همه اينها در پايان مباحث گذشته به عنوان جمعبندى يك نگاه مختصر به ويژگىهاى منطق ارسطويى و اشتباهات مبنايى فلسفه ارسطويى - كه در قالب «حكمت متعاليه» نيز همين مبانى ناصحيح حضور دارند بل به اهميتشان افزوده شده - داشته باشيم گرچه نوعى تكرار باشد:
الف) ويژگىهاى منطق ارسطويى:
1 - منطق ارسطويى منطقى است از نظر انسجام، سيستم و سازمان، بس دقيق و صحيح.
2 - منطق ارسطويى منطق «علم الذهن» و منطق «مفاهيم شناسى» است نه منطق عينيات و واقعيات.
3 - الهيات بالمعنى الاعم و الهيات بالمعنى الاخص و نيز طبيعيات همه از موضوعات عينى و واقعى بحث مىكنند و نبايد از منطق ارسطويى كه منطق ذهن است در اين عرصهها استفاده كرد.
4 - سقوط بخش طبيعيات فلسفه ارسطويى نشان مىدهد كه اين منطق اگر به عرصه عين و واقعيت وارد شود غير از روى هم چيدن ذهنيات محض، كارى از پيش نمىبرد. و واقعيات را به ذهنيات تبديل مىكند.
5 - كارآئى اين منطق در فلسفه اسكو لاستيك براى اثبات تثليت و در اسلام براى اثبات توحيد، نشان مىدهد كه اگر اين منطق به عرصه عينيات وارد شود تثليت و توحيد و هر چيز ديگر را مىتوان با آن سازمان داد.
ب) اشتباهات مبنايى فلسفه ارسطويى و حكمت متعاليه:
1 - شمول دادن كاربرد «عقل» بر خداوند كه خالق عقل است. خدا را قابل تحليل و تعقل عقلى دانستن در حالى كه عقل مخلوق خداوند و قهراً محدود است و خداوند نامحدود.
2 - خداوند را «علة العلل» دانستن، در حالى كه خداوند خالق قانون علة و معلول است.
3 - انتخاب عنوان «صدور» يا «نشو» به جاى «ايجاد» و «انشاء».
4 - سرايت دادن مسأله ذهنى «تفكيك وجود از ماهيت» به عرصه واقعيات و عينيات.
5 - سرايت دادن تناقضِ ميان دو مفهوم ذهنى «وجود» و «عدم» به عرصه عينيات.
كه نتيجه مىدهد «خداوند صرف الوجود» است در حالى كه آن چه در واقعيت و خارج هست «شى» است نه «وجود» وجود يك مفهوم كاملاً ذهنى است.
6 - فلسفه ارسطويى بر مبناى منطق ارسطويى (وقتى كه با عينيات پيوند مىخورند) راهى غير از «وحدت وجود» ندارد.
7 - فلسفه ارسطويى مفهوم صرفاً ذهنىِ «تشكيك» را به عينيات سرايت مىدهد و در نتيجه با انكار واقعيات به سفسطه سقوط كرده و به ضد فلسفه تبديل مىشود و مصداق «نقض غرض» مىگردد.
8 - باور به «موجودات ممكن الوجود» با وصف «قديم» با عنوان «مجردات» يا هر نوع ديگر در حالى كه هيچ چيزى (غير از خدا) فارغ از زمان (تغيير) و مكان نيست.
9 - فلسفه ارسطويى توجه ندارد كه: هر حادث بهدليل همان حدوثش محدود است و حدود هر شى (نفس حدود) مكان آن شى است.
10 - فلسفه ارسطويى توجه نمىكند كه: نفس «حدوث» يعنى «حركت» و حركت يعنى «زمان». چگونه ممكن است يك شى حادث، مجرد از زمان باشد.
11 - گريز از «محذورين» در سوال «خداوند آن پديده اوليّه را از چه خلق كرد؟» عامل اوليه پناه آوردن ارسطوييان به اصطلاحهايى از قبيل «صدور»، «عقل اول، عقل دوم تا عقل عاشر» است در حالى كه اساس اين سؤال غلط و سالبه به انتفاى موضوع است.
12 - گريز از سوال «خداوند قبل از آفرينش كائنات به چه كارى مىپرداخت؟» ارسطوييان را وادار كرده كه به فرضيه مجردات كه «قديم» باشند، باور كنند در حالى كه اساس سوال غلط و مصادره به مطلوب است و نيز مصداق تناقض به شمار مىآيد.
13 - فلسفه ارسطوئى بيش از هر فلسفهاى و بشدت دچار «جهل ايجادى» است كه در چند برگ بعد، توضيح آن خواهد آمد.
14 - همانطور كه خواهد آمد: حركت جوهرى نه يك كشف است و نه يك ابتكار، بل حل مشكلى است كه ارسطوييان تنها براى خودشان ايجاد كرده بودند و تنها براى خودشان حل شده است. ديگران نه به اين اشتباه دچار شدند و نه نيازى به حلّ آن دارند.
15 - بحث حركت جوهرى، حركت در عَرَض و تفكيك اين دو از همديگر حتى بر اساس خود ارسطوئيات نيز يك بحث بىهوده است؛ زيرا خودشان تصريح كردهاند كه تفكيك جوهر و عرض صرفاً يك انتزاع ذهنى است با اين همه اين مسأله را به عينيات تسّرى مىدهند.
16 - حركت يك «شى» است و هر شى يك وجود دارد و يك ماهيت، پس حركت بهدليل وجودش «اصيل» است حال يك اصيل چگونه بر ماهيت كه اعتبارى است متفرع مىشود؟ خواه در مبناى ابن سينا كه حركت را تنها در عرض مىداند و خواه بر مبناى صدرا كه حركت را در جوهر و به تبع آن در عرض مىداند چون جوهر و عرض هر دو ماهيت هستند.
17 - اقتضاى ايجابى و قهرى فلسفه ارسطويى (بهويژه در قالب حكمت متعاليه) اين است كه: نفى جنس، نوع و فصل از خداوند لازم گرفته خداوند «صرف الوجود»، «حقيقة الوجود» باشد، آنگاه به توجيهات مىپردازد كه «حقيقة الوجود» صرفاً يك مفهوم ذهنى نيست.
18 - معنى توحيد در فلسفه ارسطويى بهويژه در حكمت متعاليه «يكى كردن خدا و كائنات» است - همه اشياء را يك شى واحد دانستن - توحيد در قرآن و حديث سلب الوهيت (با هر تاويل و توجيه) از همه اشياء (غير از خدا) است.
19 - خداى ارسطو و ارسطوئيان و از آن جمله خداى حكمت متعاليه «فعل محض» است. توان «ايجاد»، «انشاء» و «خلق كردن» را ندارد. «مَنشأ» است نه «مُنِشىء»، «مصدر» است نه حتى «صادر كننده»، «تماشاگر محض» است نه «فعال» و...
20 - فلسفه ارسطويى همانطور كه با جدّ و ادعاى دقت، در طبيعيات بحث و استدلال مىكند در الهيات نيز با همان جدّ و ادعاى دقت، استدلال مىكند با همان منطق و با همان شيوه و با همان برهان كه مدعى است از مقدمات يقينى تشكيل مىيابد. با همه اينها طبيعياتش باطل و موهوم از آب درآمد، بىترديد الهياتش نيز همينطور است. وحدت ابزار، وحدت شيوه، وحدت جريان استدلال، غير از «وحدت در بطلان» چيزى را ايجاب نمىكند.
21 - فلسفه ارسطويى غير از اعتقاد به «انسان حيوان است» چارهاى ندارد. يعنى اين مطلب از يافتههاى آن نيست تا بگوييم يك استنتاج علمى است بل لازمه قهرى ابزار و شيوه و روش آن است.
22 - فلسفه ارسطويى چارهاى غير از «اصالت فرد» ندارد.
23 - فلسفه ارسطويى بر اساس همان «اصالت فرد» چارهايى جز «ليبراليسم» ندارد.
يعنى اين فلسفه نمىتواند «مكتب» باشد و ايدئولوژى - به قول خودشان حكمت عملى - بدهد در حالى كه كسى شك ندارد اسلام (و هر دينى) مكتب است و ايدئولوژى و نسخه براى زندگى مىدهد.
24 - فلسفه ارسطويى نمىتواند به «شخصيت جامعه» معتقد باشد.
25 - فلسفه ارسطويى نمىتواند حقوقى براى جامعه در قبال حقوق افراد قائل شود.
26 - فلسفه ارسطويى در قالب حكمت متعاليه چارهاى جز تفكيك طريقت از شريعت ندارد.
27 - اقتضاى ايجابى و قهرى فلسفه ارسطويى «نسبى بودن اخلاق» است بهويژه در قالب حكمت متعاليه.
28 - فلسفه ارسطويى همانطور كه مىتوانست تثليت اسكو لاستيك را ثابت كند همانطور هم در اسلام بحث مىكند و توحيد را توضيح مىدهد. پس بوسيله تسّرى دادن اين فلسفه به عينيات هر چيز متناقض را مىتوان با آن اثبات كرد.
http://daralsadegh.net/bank-majallat-nooralsadegh/1129-arasto
حکم جهاد با فلاسفه از سوی علامه حلی شاگردبزرگ خواجه نصی الدین طوسی رحمهماالله
تذکرة الفقها ج9 ص 41
فلاسفه را از منکرین و دشمنان دین شمرده است
این مطلب برای اشخاصی مثل ملاصدرا صدق میکند که دید فقط فلسفی داشتند و حتی معاد جسمانی را لگد مال کرده اند!
به فرموده پیامبر خدا صلی الله علیه و آله:(هرکس دو حدیث بیاموزد که برایش سودمند باشد،یا آنها را به دیگری آموزش دهد که از آن دو حدیث بهره مند شود،بهتر از شصت سال عبادتاست/بحارالانوار،ج2،ص152).انشاءالله که ما و شما از این دو حدیث چنین فیض عظیمی را ببریم.
روایت اول) فرمودند:ای ابوهاشم!در آینده نزدیک،زمانی بر مردم بگذرد که...علمای ایشان بدترین خلق خدا بر روی زمین باشند،زیرا آن ها به فلسفه و تصوف،میل و گرایش پیدا می کنند.به خدا قسم که آن ها اهل انحراف و کناره گیری از دین و اهل کژی و گمراهی می باشند.آن ها در دوستی مخالفان ما مبالغه و زیاده روی و اغراق می کنند و شیعیان ما را گمراه می کنند.پس اگر پست و مقام و منصبی به دست آوردند از رشوه خواری سیر نمی شوند و اگر از منصب و ریاست وابمانند و کوشش آن ها به جایی نرسد و از ریاست یافتن نومید شوند از روی ریا خداوند را عبادت می کنند.البته و به یقین که آنان راه بر-یا راهزن به ضم ب خوانده شود-و منحرف کننده و گمراه کننده مومنان و دعوت کننده ی به آیین بی دینان و طریقه ی ملحدان اند.پس هرکس آن زمان و آن علما را درک کند،باید از آن ها برحذر باشد و بپرهیزد و دین و ایمان خود را حفظ و از دین و ایمان خود در برابر آن ها محافظت و پاسداری کند.
پس از آن حضرتش فرمود:ای ابو هاشم!این آن چیزی است که پدرم به واسطه ی پدران خود از جعفر بن محمد علیه السلام برایم نقل کرد و این از اسرار ما است.پس آن را جز از اهلش پنهان بدار و بپوش.(1)
روایت دوم) فرمودند:آنان برای شیعیان ناتوان ما از سپاه یزید بر امام حسین علیه السلام و یارانش زیانبارترند،چون آنان تنها جان و مال ایشان را ربودند،اما دانشمندان بدکرداری که با ما دشمن اند،ولی خود را دوستان ما و دشمن دشمنان ما نشان می دهند،شک و شبهه را بر شیعیان ناتوان ما وارد می آورند و ایشان را گمراه کرده،از پی جویی حق و حقیقت،بازشان می دارند.(2)
پانوشت:
1-برای فهم این دو حدیث در متن آنها دقت و تأمل داشته باشید،زیرا به فرموده امام صادق علیه السلام:(هم و غم دانایان فهمیدن روایت است/بحارالانوار،ج2،ص161).
2-امام در پایان روایت اول فرمودند:(و هو من اسرارنا فاکتمه الا عن اهله)،و این اهمیت و دشوار فهمی اسرار روایت مذکور را می رساند.همان طور که امام صادق علیه السلام فرمود:(همانا حدیث ما دشوار و بسیار سنگین است و آن را جز فرشته ی مقرب یا پیامبر مرسل یا بنده ای که خداوند دلش را با ایمان آزموده و یا شهری نفوذ ناپذیر بر نمی تابد).عمرو می گوید به شعیب گفتم ای ابا الحسن!منظور از شهر نفوذ ناپذیر چیست؟گفت من هم از امام صادق علیه السلام همین را پرسیدم،آن حضرت فرمود:(دل مجتمع/معانی الاخبار،ص189) و علامه مجلسی می فرماید:(مراد از قلب مجتمع قلبی است که با پیروی کردن از هوای نفس و مشکوکات پراکنده نشود و گمان های باطل و شبهات گمراه کننده در آن وارد نشود/بحارالانوار،ج2،ص183).
3-از مخالفین محترم تقاضا داریم،بعداز مطالعه روایت به جای فهم آن؛ منکر اسرار دشوار فهم آن نشوند،زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:(هرکس حدیثی از من به او برسد و آن را انکار کند در روز رستاخیز من شاکی او خواهم بود.پس هرگاه حدیثی از من به شما رسید که معنایش را نفهمیدید بگویید:خدا بهتر می داند/بحارالانوار،ج2،ص212). و نیز به این نکته توجه داشته باشند که این حدیث در کتب بزرگانی که به ناحق آنان را به خود منتسب می کنند و مورد اعتمادشان می دانند نیز نقل شده است.به طور مثال مرحوم محمود بهبهانی که اکثر صوفیه ایشان را از مروجین طریقه ی خود می دانند(ر.ک:طرائق الحقائق،ج3،ص182 این کتاب مورد اعتماد قاطبه ی مدافعین معاصر فلسفه و عرفان می باشد) این روایت را نقل کرده است(تنبیه الغافلین،ص15).یا سید نعمت الله جزایری که از شاگردان فیض کاشانی بوده(ریحانة الادب،ج3،ص113) و مدافعین معاصر فلسفه و عرفان برای او ارزش والایی قائل هستند(امام شناسی،ج15،ص160)نیز در نقل این روایت تردیدی روا نداشته است(انوار النعمانیه،ج2،ص294).
4-امام در روایت اول دانشمندان گرویده به فلسفه و عرفان مصطلح را(اهل العدوان و التحرف)نامید که مرحوم الهامی آن را در برگردان فارسی چنین آورده:(آنان دشمنان ما هستند/تصوف از دیدگاه ائمه اطهار علیهم السلام،ص49)،و در روایت دوم این دشمنی به خوبی تبیین و شرح داده شده است.لطفا دوباره توجه بفرمایید.
5- امام در روایت اول در پی ویژگی های علمای فیلسوف و عارف اصطلاحی فرمودند:(یبالغون فی حب مخالفینا...).و تمجیدهای آقایان از مولوی و عطار و حافظ و جامی و ابن عربی و...که در سنی بودن آنها هیچ شکی نیست،ما را به مصداق های(علماوهم شرار خلق الله علی وجه الارض)به خوبی رهنمون می شود.
6-امام در روایت اول در ویژگی های علمای فیلسوف و عارف اصطلاحی فرمودند:(و الدعاة إلی نحلة الملحدین)که استاد علی احمدی دامت افاضاته در شرح آن نوشته اند:(مشاهده می کنید که امام در این حدیث شریف،برخی علما را از آن جهت که میل و گرایش به فلسفه و تصوف پیدا می کنند و بر اثر آن سبب گمراهی شیعیان می گردند،شرار و بدترین خلق خدا خوانده و آن ها را اهل انحراف و گمراهی و کناره گیری از دین و راه بر-یا راهزن به ضم ب خوانده شود- و گمراه کننده ی مومنان و دعوت کنندگان به آیین ملحدان معرفی فرموده است.پس چه خواهد بود حال خود اهل فلسفه و تصوف!!!بلی٬در این حدیث اهل فلسفه و تصوف را ملحد خوانده اند/شرح رساله اعتقادات علامه مجلسی،ص87).
و اینجا به یاد این آیه می افتیم که:{ان الذین یلحدون فی آیاتنا لا یخفون علینا افمن یلقی فی النار خیر ام من یاتی ءامنا یوم القیامه اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصیر/فصلت40} ترجمه:(همانا کسانی که در آیات ما به انحراف می روند بر ما پوشیده نیستند.آیا کسی که در آتش افکنده می شود بهتر است یا کسی که در روز قیامت آسوده خاطر می آید؟هرچه می خواهید بکنید که او به آنچه می کنید بیناست).
7-ممکن است بعضی از مخالفین این قسمت از روایت:(فإن نالوا منصبا لم یشبعوا عن الرشاء)را که سخن از رشوه خواری گرویدگان به فلسفه و عرفان مصطلح در زمان ریاست ومسئولیت می گوید،نوعی کنایه و توهین از سمت ما نسبت به بعضی مسئولین فعلی بدانند.ما به جای طرح یا اثبات دیدگاه خودمان،در شرح این قسمت از روایت نظر آنان را به سخنی از مرحوم بهجت جلب می کنیم،که مورد اعتماد مخالفین محترم نیز می باشد.ایشان گفته اند:(خدا می داند که در کشور ما رشوه چه می کند و ما در فکر نیستیم/زمزم عرفان،ص190).
8-امام در انتهای روایت اول فرمودند:(هذا ما حدثنی أبی عن آبائه عن جعفر بن محمد...)که حقیر را به یاد این روایت شریف انداخت.امام صادق علیه السلام فرمودند:(هر جوابی که به تو می دهم از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله است،ما از خود رأیی نداریم/اصول کافی،ج1،ص76).
9-امام حسن علیه السلام فرمودند:(شگفتا از کسی که در خوراکش می اندیشد،ولی در آنچه به خردش می سپارد،نمی اندیشد/بحارالانوار،ج1،ص218).
منابع:
(1)حدیقة الشیعه،ج2،ص785؛الإثنی عشریة،ص33؛اثبات الهداة،ج4،ص204؛الهدایا لشیعة ائمة الهدی،ج1،ص100؛انوارالنعمانیة،ج2،ص294؛البراهین القاطعة فی شرح تجرید العقائد الساطعة،ج2،ص347؛آثار الصادقین،ج11،ص277؛الفصول التامة،ص592؛خیراتیه،ج1،ص34؛تنبیه الغافلین،ص15؛منهاج البراعة،ج14،ص17؛سفینة البحار،ج2،ص58؛مستدرک الوسائل،ج11،ص380؛البدعة و التحرف،ص119؛شرح رساله اعتقاداتعلامه مجلسی،ص86 و...
(2)الاحتجاج،ج2،ص512؛التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری،ص301؛بحارالانوار،ج2،ص88؛دانش نامه ی عقاید اسلامی،ج3،ص529 و 530.