نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان

 نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان

 

 

 

حوزه عقل و وحی / آیت الله سیدان 

 

 

 

مخالفین فلسفه با تعقل مخالفند / آیت الله سیدان

 

 

 

تمسک به عقل / آیت الله سیدان 

شرم از لااله الا الله گفتن فیلسوف و عارف

شرم از لااله الا الله گفتن فیلسوف و عارف


 ​نشست علمی تخصصی نقد فلسفه در حوزه علمیه اصفهان 




کفریات فلاسفه

 کفریات فلسفه


http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55/1173-kofr




دانلود کتاب نقد فلسفه


بر روی نوشته ها کلیک کنید 

دانلود کتاب نگرشی بر فلسفه - آیت الله صافی گلپایگانی



دانلود کتاب پیرامون توحید و وحدت عددی - آیت الله صافی گلپایگانی



دانلود کتاب بیان الفرقان در نقد فلسفه از آیت الله قزوینی 








http://daralsadegh.net/component/content/article/35-vizheh/1228-tohod

وحدت وجود چیست؟

چیستی فلسفه


مبارزه فلسفه با مکتب اهل بیت


وحدت وجود چیست؟


و هزاران مطلب در موضوعات فلسفه و عرفان در 



http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55

نقد حکمت متعالیه و نقد ملاصدرا

دانلود کتاب نقد حکمت متعالیه و نقد ملاصدرا به قلم فقیه فیلسوف

آیت الله شیخ مرتضی رضوی حفظه الله تعالی

 

 

 

دانلود کتاب لینک اول 

 

دانلود کتاب لینک کمکی

 

دانلود کتاب لینک کمکی



http://daralsadegh.net/falsafe/127-falasefeh/1214-molla-sadra

لواط در فلسفه




قاعده ی المجاز قنطرة الحقیقه و عشق به نوجوانان زیبارو از دیدگاه ابن سینا و ملاصدرا



از مطالب شگفت‏ انگیز (ابن سینا) ، نظریه قاعده «المجاز قنطرة الحقیقه» است. ابن سینا با چیدن مقدمات چهارگانه به عنوان اولین فیلسوفِ مسلمان، مبناى تئوریک عشق را به صورتِ زیبا و ملیح بنیاد نهاد! و این ابتکار مختص اوست و حکماى بعد از او ـ از جمله صدرا ـ در واقع از خوان رنگارنگ او بهره برده ‏اند.

در فصلى که تحت عنوان: عشق ظرفاء و فتیان للأوجه الحسان (یعنى عشق ظریفان و جوانان نسبت به زیبارویان) در رابطه با عشق مجازى، به گمان خود متبحرانه استدلال مى‏ آورد و مبناى فلسفى و عقلى این نوع عشق را محکم و استوار مى‏ کند. در راستاى این هدف طاقت فرسا ـ اما دلپذیر ـ چهار مقدمه طولانى ذکر مى ‏کند، و سپس نتیجه مى‏گیرد و مى‏ گوید:
پیامبر مى‏ فرماید: «اطلبوا حوائجکم عند حسان الوجوه» از زیبارویان حوائج خود را طلب کنید.[۱]

حال اگر صورت نمکین و زیبائى را با دیدگاه عقلى دوست بدارى، این عشق وسیله‏ اى براى افزایش در خیر خواهد بود؛ زیراکه این عاشق به موضوعى تمایل پیدا کرده است که از نظر تأثیر به معشوق اول و محض نزدیک‏تر است و این محبت منهاجى براى اتصال به معشوق و تشبُّه به مفارقات است.[۲]

گرایش ملاّ صدرا به اَمردان در قوس صعود حرکت جوهرى
اَمردان بینى تو چون دوشیزگانِ شوخُ و شنگ
دیده مستْ از خواب غفلت سر گران[۳] از چَرس و بَنگ[۴]

دراین بخش به بزرگ‏ترین چالش فکرى ملاّ صدرا اشاره مى‏ کنیم و بیان خواهیم داشت ملاّ صدرا گوى سبقت را از شیخ خود (ابن عربى) ربود و عشق را از بندِ سلسله جلیله (نِسوان) آزاد ساخت و به (اَمردان) سرایت داد.
وى در این گرایش، به گفتار بو على سینا تأسى مى‏ جوید.

در اثبات این مدعا (قنطره قرار دادن ملاّ صدرا بول دانان را براى وصول به حضرت حق!) از بزرگان فلسفه، شاهد بر وجود چنین چالشى در معتقدات ملاّ صدرا مى‏ آوریم تا آنهایى که فریفته شخصیت ملاّ صدرایند و با سرعت در این مسیر قدم برمى‏ دارند، از سرعت قدم‏هایشان بکاهند و در آنچه مى‏ یابند تأمل کنند و در آنچه که از حکمت صدرایى فرا مى‏گیرند تدبّر ورزند.

صدر المتألهین در سیر حرکت جوهرى خود در بُعد ملکات نفسانى در جلد هفتم اسفار (موقف ثامن فی عنایة إلهیّة) نسبت به ارباب خود ابن عربى، به پیشرفتى چشمگیر دست پیدا مى‏کند ،[۵] و به بلوغ و کمال و رشد خود در اخلاق نائل مى‏ شود، و تفکّر تأویل گراى وى را به مقامى مى‏ رساند که عرفا آن را قاعده «المجاز قنطرة الحقیقة» مى‏ گویند. وى این قاعده را سرلوحه استجماعات خود قرار مى‏ دهد و به علاوه، از این قاعده به عنوان روکش و لباسى بر امیال نفسانى خود مى‏کشد تا بدین وسیله به لبخند زهرآگین و عشوه تصنُّعى این مار خوش خط و خال ـ که او را قوه شهویه نامند ـ توجهى نشان داده و جوابى در خور شأن این قوه بدهد.
به هواى لب شیرین پسران چند کنى
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
پاک و صافى شو و از چاه طبیعت به درآى
که صفایى ندهد آب تُراب آلوده[۶]

ملاّ صدرا در این مسیر نیز دست از توجیه و تأویل (نسبت به قاعده المجاز…) برنداشته و قائل مى‏ شود که: براى رسیدن به عشق حضرت حق، باید طعم عشق مجازى را چشید تا آن اندازه که خود را از زنان پرى چهره و اَمْردان و نوجوانان مجرد از رئوس بى ‏بهره نگذاشت (آرى، به قول سندیکاى عُرفا، آن بهشتى را که اهل خلوت گویند، اَمْرد است اَمْرد) تا در پرتو رسیدن به این بولدانان پى به فناء این چنین عشقى و بالتبع بقاى عشق حضرت حق برد! هیهات از چنین عشقى!
دیده را از اَمردان و از زنان
هان نگه دارید در فاش و نهان[۷]

اى کاش جناب ملاّ صدرا قبل از مرگش و قبل از فرا رسیدن قاعدگى این قاعده، منبع و مأخذ این قاعده شریف را (المجاز قنطرة…) بیان مى‏ کرد تا بلکه سالکان و شیفتگان طریق عشق، حظّى و نفعى از این قاعده نصیبشان مى‏شد، امّا حیف و صد حیف!

اگر جناب زیگموند فروید (۱۸۵۶ ـ ۱۹۳۹م)[۸] متوجه این قاعده عُظمى مى‏ شد آن هم از بیان پدر حکمت متعالیه قطعاً لا طائلاتش در صورت و شکل و ظاهر، برهانى جلوه مى‏ کرد و خود نیز صاحب مکتبى مى ‏شد!
بیش از این اطاله کلام نمى‏کنیم و وارد اصل بحث مى‏شویم.

ملاّ صدرا در جلد هفتم اسفار (موقف ثامن، فی عنایة إلهیة) فصلى را دارد به نام: «عشق ظرفاء و الفتیان الوجه الحسان»[۹] ما در عین اینکه عبارت ملاّ صدرا را مى‏ آوریم، به تحلیل و بررسى این عبارت نیز مى‏پردازیم.



ملاّ صدرا مى‏گوید:
این عشق و لذت بردن شدید از نیکویى چهره زیبا و محبت مفرط به کسى که در او شمائل لطیف و تناسب اعضاء و زیبایى ترکیب یافت مى‏شود، این چنین عشقى وجودش امرى طبیعى است که در جان‏هاى اکثر امّت‏ها موجود است، و لذا طبق حکمت خداوندى است و باید ستوده شود!

با اندک تأملى در مثال‏هایى مانند محبت به غِلمان و صبیان (که ملاّ صدرا در تبیین عنایات عشق آورده) این پرسش با تعجب پدید مى‏ آید که فرق میان رغبت و محبت به خوبرویان (حسان الوجوه) با شهوت نسبت به ایشان چیست؟

هر فرد منصفى با مراجعه به وجدان خویش در مى‏ یابد که آن محبت افراطى که ملاّ صدرا از آن به تعشّق تعبیر کرده، در بسیارى از اوقات همراه با لذت بردن و خوش آمدن از چهره زیباى آن محبوب خواهد بود، اگر این التذاذ را نتوان مصداق شهوت دانست، پس چه حالتى را باید شهوت نام نهاد؟

چه فرقى است میان این التذاذ یا محبتى که مردان به زنان مى ‏ورزند و انگیزه نکاح مى‏ گردد و بقاى نسل را تضمین مى‏کند؟ (با اینکه نگاه به چهره زیباى غلامان به قصد التذاذ، حرام است در حالى که نکاح از سنن الهى است).

در ادامه ملاّ صدرا مى ‏گوید:
فرق است بین عشق به ظُرفا که منشأ آن نیکو شمردن شمائل محبوب است و بین محبتى که منشأ آن نکاح است و میان حیوانات و طبع‏هاى جنس مشترک است.
به عقیده هر صاحب خردى، ماهیت لذت بردن از چهره نوجوانان نابالغ خوب رو با لذت بردن مردان از روى زیباى زنان تفاوت ندارد، و هم چنین ملاکى نمى‏ توان یافت که اولى را مصداق عشق لطیف و روحانى و دومى را عشق حیوانى یا شهوانى شمارد.

فلاسفه و عرفا در توصیه به عشق مجازى، مصادیقى را مطرح مى‏کنند که از سیره برخى از آنان برمى‏آید که عامل به این تفکر نیز هستند، عبارت زیر را بخوانید و در مورد آن قضاوت کنید.

ملاّ صدرا مى‏ گوید:
این عشق براى شخص انسان، وقتى که سرآغازش افراط شهوت حیوانى نباشد، بلکه نیکو شمردن شمائل معشوق و نیکویى ترکیب و موزون بودن مزاج و حسن اخلاق و تناسب حرکات و افعال و ناز و کرشمه! او باشد، از جمله فضیلت‏ها به شمار مى‏ آید.[۱۰]

گیریم که استحسان اخلاق نیکوى معشوق از باب میل به امرى روحانى و معنوى باشد، اما آیا تناسب حرکات و افعال و از آن بالاتر «غُنج» و «دلال» یعنى ناز و کرشمه معشوق را مى‏توان سرچشمه عشق روحانى دانست؟!

شگفتا! ملاّ صدرا در ادامه در وصف چنین عشقى مى‏گوید: این عشق، قلب را نرم مى‏ کند، ذهن را برمى‏ افروزد:
وینبت النفس على إدراک الأُمور الشریفة…
حتّى اگر عشق داراى خاصیت ترقیق قلب باشد، آیا نرم گشتن دل از هر طریقى معقول و مشروع است؟

این ادعا که عشق قلب را نرم مى ‏کند و ذهن را برمى‏ افروزد را با کلام مولى الموحدین امیرالمؤمنین علیه‏ السلام مقایسه کنید:
«مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَأَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ، وَیَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ، وَأَمَاتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ» ؛[۱۱]
هرکس عاشق شیئى شد، دیده ‏اش را کور و دلش را بیمار سازد، پس با چشمى نابینا بنگرد و با گوشى ناشنوا بشنود، شهوات عقلش را دریده و دنیا، قلبش را میرانده.

و لیکن پدر تعقل مى‏گوید:
اعلم أنّ هذه الصفة (عشق) الحبیبة… وإن أنکرها الخائضون فی عالم الأجسام، الراتعون فی مراتع الدوابّ والأنعام، کبعض المنتسبین إلى علم الکلام، إلاّ أنّ الأنبیاء و… المرتفعین عن مزابل الجُهّال جعلوها کعبة الآمال ووسیلة المقاصد وقبلة جمیع الأعمال.[۱۲]

ملاّ صدرا در قسمت‏هاى پایانى مطالب «رُمانتیک» خود برای اثبات اینکه این عشق غیرشهوانی است ، به این دلیل که بعد از جماع هم به قوت خود باقی است!!! ، مى‏ گوید:
از روى عاشق دُنُو و نزدیک شدن به معشوق است، و چون این آرزو حاصل شود، بالاتر از آن درخواست کند و آن آرزوى خلوت کردن و نشستن با او، بدون حضور هیچ کس مى ‏باشد، و چون این آرزو برآورده شده و مجلس از اغیار خالى گشت [از اینجا به بعد از گفتن این مطالب شرمگینم، ولیکن مجبوریم براى روشن شدن این شخصیت پرآوازه حکمت! تفکر وى را از زبان خودش به عینه روى کاغذ بیاورم] آرزوى در آغوش کشیدن و بوسیدن دارد.

چون این هم برآورده شد، درخواست «دخول» و «جماع» در زیر یک لحاف و بستر و التزام به تمام جوارح و اعضا را بیشتر از آن چه در خور است دارد.
با این همه، هنوز شوق به حال خودش هست و آتش نفس همان گونه که بوده برجا است و بلکه شوق و اضطراب افزونى مى ‏یابد؛ چنان که آن شاعر مى‏ گوید:
ـ هم‏دیگر را در آغوش کشیدیم و نفس هنوز اشتیاق مى‏ ورزید که آیا پس از آغوش کشیدن نزدیک‏تر شدن هنوز هست!
دهانش را بوسیدم تا حرارت عشقم فرو ریزد ولى هیجان و اضطرابم فزونى گرفت.[۱۳]

وجه متمسک شدن به چنین عشقى را خود صدرا صریحاً بیان مى ‏کند که:
حکمت بلند از وجود عشق در وجود ظرفا و عشق بدان‏ها به جهت نیکو و چهره زیبا، از آن روى است که از خواب غفلت بیدار شده و مدتى با آن ریاضت و تمرین کرده و از قوه به فعل خارج شوى، و از امور جسمانى به نفسانى و از آن به زیبایى‏هاى امور دائمى ترقى یابى [بر مبناى حرکت در جوهر] و به لقاء اللّه‏ و لذت آخرت راغب گردى.[۱۴]
اتفاقاً عشق مجازى توهمى است که نیل به عشق حقیقى را میسر نمى‏ سازد.
چشمِ آلوده نظر، از رُخ جانان دور است
بر رُخ او نظر از آیینه پاک انداز[۱۵]

در انتها از حضرت حق طلب استغفار مى‏ کنیم از اینکه بر اشراقاتى که بر قلب بنده‏اش صدرا، آن فرید عصر، نازل کرده اشکال وارد کردیم؛
سیّدعبّاس روح ‏بخش
سایت ابن عربی


 به‌ روایات‌ زیر بنگرید:
 امیرالمؤمنین علیه السلام:
الکفر علی‌ اربع‌ دعائم‌: علی‌ الفسق‌ و الغلُوّ و الشک‌ و الشبهة… و الغلوّ علی‌ اربع‌ شعب‌: علی‌ التعّمق‌ بالرأی‌… فمن‌ تَعمِّق‌ لم‌ ینب‌ الی‌ الحق‌ و لم‌ یزید الاغَرَقاً فی‌ الغمرات‌ و لَم‌ تنحسر عنه‌ فتنَة الاّ غَشیَتْه‌ُ اُخری‌ وانْخَرَق‌ دینَه‌ فَهو یهوی‌ فی‌ أمر مریج‌. 16
کفر بر چهار ستون‌ است‌: فسق‌، غلوّ، شک‌ و شبهه‌… غلوّ چهار شعبه‌ دارد: تعمّق‌ در رأی‌… هر کس‌ تعمّق‌ ورزد به‌ حق‌ نمی‌رسد و جز فرو رفتن‌ بیشتر در گرداب‌ها [ی‌ فکری‌ و عملی‌] نتیجه‌ای‌ به‌ دست‌ نمی‌آورد و هنوز از فتنه‌ای‌ رهایی‌ نیافته‌ است‌ که‌ فتنه‌ای‌ دیگر دامنگیر او می‌شود؛ دین‌ او از هم‌ گسسته‌ می‌شود و در آشفتگی‌ فرو می‌رود.


رسول‌الله‌ صلی الله علیه و آله: ان‌ِّ قوماً یَتَعَمِّقُون‌َ فی‌ الدین‌ یمرقُون‌ منه‌ کما یَمرق‌ُ السِّهم‌ من‌ الرمیة.[17]
مردمی‌ در دین‌ تعمق‌ می‌کنند؛ آنان‌ از دین‌ خارج‌ می‌شوند همان‌ گونه‌ که‌ تیر از چله‌کمان‌ خارج‌ می‌شود.


 رسول‌ الله صلی الله علیه و آله: ایاکم‌ و التعمّق‌ فی‌الدین‌، فان‌ِّ اللّه‌ قَدْ جَعَله‌ُ سهلاً، فخذوُا منه‌ ما تطیقون‌.18]
از تعمق‌ [و به‌ مشقت‌ انداختن‌ خویش‌] در دین‌ برحذر باشیدکه‌ خداوند دین‌ را آسان‌ قرار داده‌ است‌، پس‌ از دین‌ هر آنچه‌ را که‌ حد توان‌ شماست‌، بگیرید.


امیرالمؤمنین علیه السلام: غایة کل‌ّ متعمّق‌ فی‌ معرفة الخالق‌ سبحانه‌ الاعتراف‌ بالقصور عن‌ ادراکها.[19]
نهایت‌ تلاش‌ هر کس‌ که‌ در معرفت‌ خداوند سبحان‌ تعمق‌ ورزد، اعتراف‌ به‌ ناتوانی‌ از ادراک‌ معرفت‌ [ذات‌ و حقیقت‌] آفریدگار است‌.


 امام‌ علی علیه السلام در یکی‌ از خطب‌ نهج‌البلاغه‌، درباره‌ ستایش‌ خداوند از راسخون‌ فی‌العلم‌ در قرآن‌ که‌ کسانی‌ جز ائمه‌ معصومین علیهم السلام نیستند، می‌فرماید، چون‌ اینان‌ به‌ عجزشان‌ از دریافت‌ برخی‌ از امور غیبی‌ (از جمله‌ حقیقت‌ ذات‌ و صفات‌ الهی‌) اعتراف‌ کردند و از «تعمّق‌» در این‌ امور پرهیز کردند، خداوند آنان‌ را با صفت‌ راسخان‌ در علم‌، ستایش‌ نمود (فَمدح‌ الله‌، عز و جل‌ اعترافهم‌ بالعجز عن‌ تناول‌ ما لم‌ یُحیطوا به‌ علماً و سمّی‌ ترکهم‌ التعمق‌ فی‌ ما لم‌ یکلّفهم‌ البحث‌ عنه‌ منهم‌ رسوخا).[20]


 امیرالمؤمنین علیه السلام: المؤمن‌… لامتعمّق‌21]
مؤمن‌، خویش‌ را در امور دینی‌ و دنیایی‌ بی‌جهت‌ به‌ مشقّت‌ نمی‌اندازد و اهل‌ تعمّق‌ نیز نیست‌.

در روایات‌ فوق‌ هم‌ تعمّق‌ در معرفت‌ الهی‌ (تفکر و تعمّق‌ در ذات‌ و صفات‌ خداوند) و هم‌ تعمّق‌ و وسواس‌ و کند و کاوهای‌ بی‌دلیل‌ در اعتقاد و عمل‌ به‌ احکام‌ دینی‌ مذمّت‌ شده‌ است‌.22] که نهایت این تعمق حیرت است و سردرگمی و دوری از مکتب وحی و بافتن مطالبی که در بالا ملاحظه نمودید .
بیاییم به خاطر تقوا و ترس از خشم الهی در مقابل مکتب وحی و قرآن و اهل بیت معصوم گردنکشی نکیم/ اعوذ بالله من النفس و الشهوة




[۱]. بر فرض سند این روایت را صحیح بدانیم مراد از حسان الوجوه، گشاده رویان به هنگام عطا و بخشش هستند.
[۲]. رسائل بو على سینا: ۳۸۳ ـ ۳۸۶ و۳۸۹، العشق، فصل رابع، ذکر عشق ظرفا والفتیان للأوجه الحسان.
[۳]. سر سنگین.
[۴]. ادیب الملک فراهانى.
[۵]. اگر ابن عربى تعشُّق خود را نسبت به سلسله جلیله نسوان ابراز مى‏ کرد، ملاّ صدرا در قدمى فراتر، این عشق را در مورد پسر بچه‏ گان نیز به کار مى‏ گیرد.
[۶]. حافظ.
[۷]. محمد اسیرى لاهیجى.
[۸]. شخصى که معیار تکامل را شهوت مى‏ دانست و قائل بود حتى بچه‏ اى که به پستان مادرش مى‏ چسبد و شیر مى‏ خورد، این قوه شهویه بچه است که او را به مکیدن پستان مادر وادار مى‏ کند. [سه رساله درباره تئورى میل جنسى؛ زیگموند فروید، ترجمه وحاشیه هاشم رضى، ص۱۳۳ ]
[۹]. الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیّه الأربعة ۷: ۱۷۲ ـ ۱۷۹، موقف هشتم سفر سوم؛ و نیز ۲: ۷۷ ـ ۷۸٫
[۱۰]. «هذا المعشوق النفسانی للشخص الإنسانی إذا لم یکن مبدأه إفراط الشهوة الحیوانیّة ـ بل استحسان شمائل المعشوق، وجودة ترکیبه واعتدال مزاجه وحُسن أخلاقه وتناسب حرکات أفعاله وغنجه ودلاله، معدود من جملة الفضائل…».
[۱۱]. نهج البلاغه، خطبه ۱۰۹٫
[۱۲]. کسر أصنام الجاهلیة: ۱۳۲٫
[۱۳]. همان: ۱۷۹٫ إنّ العاشق إذا اتفق له ما کانت غایة متمنّاه وهو الدنوّ من معشوقه… فإن تیسّر ذلک تمنّى الدخول فی لحاف واحد! والاتزام بجمیع الجوارح أکثر ما ینبغی…
أُعانقها والنفس بعد مشوقة إلیها وهل بعد العناق تدانیوألثم فاها کی تزول حرارتی فیزداد ما ألقى من الهیجان.
[۱۴]. اسفار اربعه ۲: ۳، سفر سوم «از حق به خلق»، ترجمه محمد خواجوى ص۲۰۷٫

[۱۵]. حافظ

[۱6]- کافی‌۲/ ۳۹۱

[17]- امینی‌، عبدالحسین‌، الغدیر ۸/ ۱۱۴، کنز العمّال‌ /ح‌۳۱۵۴۳، مسند احمد ۳/ ۱۵۹
[18]- کنزالعمّال‌۸/ ۵۳۴
[19]- شرح‌ نهج‌البلاغة ابن‌ ابی‌ الحدید۲۰/ ۲۹۲
[20]- نهج‌البلاغه‌ عبده۱/ ۱۶۳، التوحید ۵۶
[21]- کافی‌۲/ ۲۲۸
[22]- برای‌ توضیح‌ بیشتر در مورد حدیث‌ «اقوام‌ متعمقون‌ »، ر.ک‌ به‌: برنجکار، رضا، حدیث‌ اقوام‌ متعمقون‌، مدح‌ یا مذمّت‌، فصلنامه‌ نقد و نظر، شماره ۳۱ و ۳۲، پاییز و زمستان‌ ۱۳۸۲٫

http://daralsadegh.net/erfan/191-enherafat/1223-molla-sadra

تباین مکتب اهل بیت با فلسفه

دومین نشست تخصصی نقد فلسفه در حوزه علمیه اصفهان


تباین مکتب اهل بیت با فلسفه


دکتر نصیری

مورخ ۹۲/۳/۱ -روز ملاصدرا



http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55/1186-tgsti


تفاوت مکتب اهل بیت با فلسفه

دومین نشست تخصصی نقد فلسفه در حوزه علمیه اصفهان

تفاوت مکتب اهل بیت با فلسفه

دکتر نصیری

مورخ ۹۲/۳/۱ -روز ملاصدرا



http://daralsadegh.net/1390-09-25-05-43-55/1185-1392-03-19-11-45-49

روز ملاصدرا


اول خرداد ملاصدرا را بیشتر بشناسید!






در اول خرداد ملاصدرا را بیشتر بشناسید!


•    ملاصدرا :

 در بیان عشق به پسربچه های با نمک و زیباروی:




بدان که نظرات فلاسفه در این عشق، و پسندیده و ناپسند بودن آن متفاوت است...

آنچه که با نظر دقیق می‏توان گفت این است که...

چون که این عشق در وجود بیشتر ملّت ها به نحو طبیعی موجود است...

پس ناگزیر باید نیکو و پسندیده باشد...

به جان خودم قسم، این عشق نفس انسان را از درد‏سرها و سختی‏ها نجات می‏دهد

و همّت انسان را به یک چیز مشغول و معطوف می‏کند

آن هم عشق زیبایی انسان که در آن مظهر خیلی از زیبایی‏های خداوند است...

و برای همین دلیل برخی از مشایخ و بزرگان عرفان پیروان خود را امر می‏کردند که اول این راه باید عاشق شوند...

زمانی نهایت آرزوی عاشق برآورده میشود که به او نزدیک شود و با او همصحبت گردد

و با حصول این مطلب چیز بالاتری را میخواهد و آن این است که آرزو میکند

ای کاش با معشوق خلوت کرده و بدون حضور شخص دیگری با او هم صحبت گردد،

و باز با برآورده شدن این حاجت میخواهد که با او همآغوش گشته و او را بوسهباران کند

تا میرسد به جایی که آرزو میکند که ای کاش با معشوق در لحاف و رختخواب قرار گیرد

و تمام اعضای خود را تا جایی که راه دارد به او بچسباند

و با این حال آن شوق اولیه و سوز و گداز نفس بر جای خود باقی است،

بلکه به مرور زمان اضافه نیز میگردد

کما این که شاعر نیز بر این مطلب اشاره کرده است:

با او معانقه ـ در آغوش گرفتن ـ کردم باز نفسم به او مشتاق است و آیا نزدیکتر از معانقه و در آغوش گرفتن چیزی تصور دارد؟!

و لبهای او را مکیدم شاید حرارت درونی من از بین برود  اما با این کار فقط هیجان درونیم افزایش یافت.

گویا تشنگی من پایان‏پذیر نیست مگر که روح من و معشوقم یکی شود. (اسفار، 7/171)



·     ملاصدرا:

  زنان

حیواناتی

هستند که برای

استفاده ی مردان

لباس انسانیت

به آنها پوشانده

شده است (اسفار 7/136)




ملاصدرا معاد جسمانی را نمی پذیرد


·     ملاصدرا (و انکار معاد جسمانی) :

اما بدن‏های اخروی ... مواد نفوس اخروی نیستند... بلکه سایهها و قالبهای مثالیاند ... که از نفوس اخروی پدید آمدهاند... و وجود آنها نسبت به نفوس مانند وجود سایه نسبت به صاحب سایه است.(اسفار 9/19)

·     شهید مطهری می گوید:

امثال ملاصدرا گفته‏اند، معاد جسمانی است، اما همه‏ی «معاد جسمانی» را برده‏اند در داخل خود روح و عالم ارواح ... ما این را با مجموع آیات قرآن نمی‏توانیم تطبیق کنیم. (مجموعه ی آثار  4/792)


·       امام خمینی (قدس سره):

اگرعبارات آخوند [ملاصدرا] (قدس سره) موهم این معنا باشد که نفس با فعالیت، بدن خودش را «ایجاد» می‏کند،( با توجه به عبارات مذکور از ملاصدرا وعبارت های دیگر او ،این نسبت قابل استفاده می باشد.) از خطاهای لفظی است، و فرضا اگر آخوند(قدس سره) و یا دیگران هم مصر این معنا باشند، درست نبوده و به شدت مورد انکار ماست، ما نسبت به نظر مدعیان چنین فعالیتی منکر هستیم.( معاد از دیدگاه امام خمینی/ 107)  

     


·     علامه رفیعی قزوینی (استاد امام خمینی): 

در نزد این ضعیف التزام به این قول ـ معاد مثالی ملاصدراـ بسیار صعب و دشوار است، زیرا که به طور قطع، مخالف با ظواهر بسیاری ازآیات و مباین با صریح اخبار معتبره است. (مجموعه رسائل و مقالات فلسفی/83 )



·     علامه حلی:

-         « هر کس معاد بدنی را ثابت و قطعی نداند به اجماع کافر است.» (نهج الحق و کشف الصدق /276)

-        بحث... در اثبات معاد بدنی است و مخالف این مسئله فلاسفه می‏باشند.( نهج المسترشدین/78)

فلاسفه قدیم [یونان باستان] معاد جسمانی را قبول ندارند اما اهل ادیان آسمانی برصحت و قبول آن اجماع دارند(کشف المراد/320)

[ملاصدرا: احتمال خطا در اظهارات فیلسوفانه ی یونانی نمی رود (اسفار 1/307)].



·     خواجه نصیرالدین طوسی :

«معاد جسمانی از ضروریات دین حضرت محمدبن عبدالله(ص) است و در ثبوت آن هیچ شبههای نیست (کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد/255)



·     حاج میرزا احمد آشتیانی:

-        این اصولی که برای اثبات معادمثالی تأسیسگردید[کما اینکه ملاصدرا به آن معتقد است] ...مخالف نصقرآن است... (لوامع الحقایق/34)

-        انکار معاد جسمانی و عود ارواح به اجسام که عقل هم مساعد اوست مخالف نص قرآن بلکه جمیع ادیان  و انکار ضروری اسلام است و خداوند ما  را از لغزشهای اوهام و فکرهای شیطانی نگه دارد. (همان/39 و 40)


·     شیخ محمد تقی آملی:

انصاف این است که این معاد (معاد مثالی ملاصدرا) عینا همان منحصر دانستن «معاد» است به «معاد روحانی»، ولی با مخفی کاری در عبارت و.... وقسم به جان خودم که این عقیده مخالف است با آنچه شرع مقدس [درباره معاد جسمانی] فرموده است ـ درود و تحیّت برآورنده شریعت بادـ و من خداوند را، و فرشتگان را و پیامبر و رسولان خدا را گواه میگیرم در این ساعت که ساعت سوم از روز یکشنبه چهاردهم ماه معظم شعبان سال1368 [هـ ق] است، که درباره «معاد جسمانی» معتقدم به آنچه قرآن کریم فرموده است، و حضرت محمد(ص) و ائمه معصومین(ع) به آن اعتقاد داشتهاند، و امت اسلام بر آن اجماع کردهاند؛ و من ذرهای از قدرت خداوند را منکر نمیشوم. (دررالفوائد 2/460) 


·     شهید ثانی:

«همهی مسلمانان در اعتقاد بر معاد جسمانی اتفاق دارند؛ اما فلاسفه جسمانی بودن معاد را نفی کرده و قائل به معاد روحانی شدهاند.» (معاد از دیدگاه قرآن، حدیث و عقل/127)


·     علامه طباطبایی:

معاد اسفار را نخوانید چون شبهه و ایراد دارد.( همان/755 به نقل از سیر تاریخی نقد ملاصدرا/231)


·     دکتر سید یحیی یثربی:

ملاصدرا از اثبات معاد جسمانی عنصری قرآنی، توسط برهان‏های فلسفی ناموفق بوده است. (عیار نقد 2/127)

حکم منکر معاد جسمانی


·     محضر مبارک آیت الله‏العظمی‏حاج ‏شیخ جواد تبریزی مدظله العالی

با ابلاغ سلام و تحیات وافره و آرزوی سلامتی برای آن سرور معظم خواهشمند است به سؤال زیر پاسخ صریح و روشن عنایت بفرمایید:

حکم منکرین معاد جسمانی چیست؟

ج) منکر معاد جسمانی اگر ملتفت باشد که مخالف قرآن و تکذیب آن است حکم به اسلام وی نمیشود و همچنین است اگر به وی این معنی تفهیم شود و از انکار خویش دست برندارد و الله العالم.   

9/9/78



http://daralsadegh.net/erfan/191-enherafat/1170-molasadra

نقد ارسطو



نقد مباني حكمت متعاليه


فلسفه و كلام

در قسمت‏هاى متعدد اين جزوه عنوان «فلسفه ارسطويى اسلامى شده» را به كار برده‏ام و مى‏دانم كه اين عنوان براى دوست داران اين فلسفه خوش آيند نيست آنان دوست دارند كه فلسفه‏شان «فلسفه اسلامى» ناميده شود و همه‏جا نيز با همين عنوان تعبير مى‏كنند.

به گمانم اگر يكى از اين بزرگواران اين جزوه را تا اين‏جا خوانده باشد ديگر دليلى براى ناخوش آيندى و رنجش نمى‏ماند. با اين همه باز يك نكته اساسى را توضيح مى‏دهم: امروز ما عملاً يك فلسفه داريم به نام فلسفه اسلامى - و به قول من فلسفه اسلامى شده - و يك كلام داريم. يعنى كلام ما از فلسفه ما جداست و هر كدام، استاد خاص، كلاس ويژه، امتحان مخصوص به خود و نمره خاص خود را دارد.

و هم‏چنين متخصصين در فلسفه را حكماء مى‏ناميم و متخصصين در كلام را متكلمين مى‏خوانيم. مگر غير از اين است كه فرق فيلسوف و متكلم اين است كه متكلم با تعهد به آيه و حديث - با تعهد به قرآن و اهل‏بيت: - كار علمى و بحث علمى مى‏كند و فيلسوف اين تعهد را ندارد -؟

پس اين فلسفه كه تعهدى در قبال قرآن و حديث ندارد فلسفه اسلامى نيست. تنها با يك مراجعه اجمالى به كتاب «قواعد العقائدِ» علامه و نابغه بزرگوار و ارجمند خواجه نصير طوسى مى‏توانيم موارد تقابل و ناسازگارى‏هاى فلسفه و كلام و اختلافات اساسى‏شان را به شمار آوريم.

اين دوگانگى، يعنى يك فلسفه و يك كلام جدا از همديگر داشتن چه معنايى دارد؟ اين دوگانگى براى مسيحيت برازنده بود؛ زيرا مسيحيت پولسى نه فلسفه داشت و نه مى‏توانست فلسفه‏اى داشته باشد چيزى كه پايه‏اش بر «تثليت» باشد با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست. مگر با توجيهات وسيعى كه عقل و تعقل را به بند كشاند و ادعا را بر دليل مسلط كند؛ امّا...

اهل‏بيت‏عليهم السلام:

اهل‏بيت‏عليهم السلام يك كلام و يك فلسفه ندارند بل فلسفه و كلام‏شان يكى است مگر مى‏شود قرآن بدون تعهد به قرآن سخن بگويد مگر ممكن است اهل‏بيت‏عليهم السلام بدون تعهد به خودش حرف بزند.

پس يا اين فلسفه مال اسلام نيست يا اين كلام، كلام اسلام نيست و نبايد عنوان آن را فلسفه اسلامى گذاشت. تنها عنوان «فلسفه اسلامى شده» سزاوار آن است كه به صراحت بايد گفت: در اين اسلامى شدن نيز فلج است و نتايج خلاف اسلامى زيادى هم دارد.

امّا كلام: كلام امروزى ما نيز مبتنى بر منطق ارسطويى است و مى‏تواند در مفهومات بحث كند؛ امّا حق ندارد در وجود واقعى خدا در صفات خارج از ذهن كه عين وجود خدا هستند و در... بحث كند.

كلام اهل‏بيت همان فلسفه اهل‏بيت است و فلسفه اهل‏بيت‏عليهم السلام همان كلام اهل‏بيت‏عليهم السلام است. فلسفه اسلامى با كلام اسلامى فرقى ندارد. يعنى كلامش در بطن فلسفه‏اش نهفته است.

خلاصه‏اى از مباحث گذشته

خواننده توجه دارد كه در اين جزوه هم از نظر كمّى و هم از نظر كيفى كاملاً و در حدّ نهايت امكان به اختصار بسنده شده؛ زيرا:

1 - مقصود بررسى همه متون يا همه متنى از متون فلسفه ارسطويى نبوده و نيست. مراد تنظيم مقدمه‏اى است براى كتاب «تبيين جهان و انسان».

2 - فلسفه، به‏ويژه فلسفه ارسطويى، تعقل است و بر بنيان تعقل مبتنى مى‏شود اگر يك مبناى اساسى در يك سيستم و سازمان فلسفى غلط باشد همه سازمان و ساختمان آن فلسفه فرو مى‏ريزد.

خشت اول گر نهد معمار كج             تا ثـــريا مى‏رود ديوار كج

بنابراين در ابطال يك فلسفه اثبات باطل بودن يكى دو مبناى اساسى آن كافى است در حالى كه در اين جزوه نادرستى همه اصول و مبانى فلسفه ارسطويى به شرح رفته است.

3 - حتى به اين بحث مختصر نيز نياز نبود؛ زيرا فلسفه ارسطويى با همان منطق، با همان استدلال، با همان ادعاى جدّى بودن و جدى انديشيدن و از مسلمات استفاده كردن،كه در طبيعيات بحث مى‏كرد (و همه آن‏ها باطل از آب درآمد و ثابت گشت كه غير از توهمات چيز ديگرى نبوده‏اند) در الهيات نيز با همان منطق، با همان ادعاى جدى بودن و جدى انديشيدن و از مسلمات استفاده كردن، بحث مى‏كند؛ نه چيز ديگر.

متأسفانه اين ما هستيم كه از اين فلسفه باطل شده دست برنمى‏داريم، فلسفه‏اى كه خود به خود باطل شده حتّى بطلانش نيازمند «ابطال» نبوده و نيست.

با همه اين‏ها در پايان مباحث گذشته به عنوان جمع‏بندى يك نگاه مختصر به ويژگى‏هاى منطق ارسطويى و اشتباهات مبنايى فلسفه ارسطويى - كه در قالب «حكمت متعاليه» نيز همين مبانى ناصحيح حضور دارند بل به اهميت‏شان افزوده شده - داشته باشيم گرچه نوعى تكرار باشد:

الف) ويژگى‏هاى منطق ارسطويى:

1 - منطق ارسطويى منطقى است از نظر انسجام، سيستم و سازمان، بس دقيق و صحيح.

2 - منطق ارسطويى منطق «علم الذهن» و منطق «مفاهيم شناسى» است نه منطق عينيات و واقعيات.

3 - الهيات بالمعنى الاعم و الهيات بالمعنى الاخص و نيز طبيعيات همه از موضوعات عينى و واقعى بحث مى‏كنند و نبايد از منطق ارسطويى كه منطق ذهن است در اين عرصه‏ها استفاده كرد.

4 - سقوط بخش طبيعيات فلسفه ارسطويى نشان مى‏دهد كه اين منطق اگر به عرصه عين و واقعيت وارد شود غير از روى هم چيدن ذهنيات محض، كارى از پيش نمى‏برد. و واقعيات را به ذهنيات تبديل مى‏كند.

5 - كارآئى اين  منطق در فلسفه اسكو لاستيك براى اثبات تثليت و در اسلام براى اثبات توحيد، نشان مى‏دهد كه اگر اين منطق به عرصه عينيات وارد شود تثليت و توحيد و هر چيز ديگر را مى‏توان با آن سازمان داد.

ب) اشتباهات مبنايى فلسفه ارسطويى و حكمت متعاليه:

1 - شمول دادن كاربرد «عقل» بر خداوند كه خالق عقل است. خدا را قابل تحليل و تعقل عقلى دانستن در حالى كه عقل مخلوق خداوند و قهراً محدود است و خداوند نامحدود.

2 - خداوند را «علة العلل» دانستن، در حالى كه خداوند خالق قانون علة و معلول است.

3 - انتخاب عنوان «صدور» يا «نشو» به جاى «ايجاد» و «انشاء».

4 - سرايت دادن مسأله ذهنى «تفكيك وجود از ماهيت» به عرصه واقعيات و عينيات.

5 - سرايت دادن تناقضِ ميان دو مفهوم ذهنى «وجود» و «عدم» به عرصه عينيات.

كه نتيجه مى‏دهد «خداوند صرف الوجود» است در حالى كه آن چه در واقعيت و خارج هست «شى» است نه «وجود» وجود يك مفهوم كاملاً ذهنى است.

6 - فلسفه ارسطويى بر مبناى منطق ارسطويى (وقتى كه با عينيات پيوند مى‏خورند) راهى غير از «وحدت وجود» ندارد.

7 - فلسفه ارسطويى مفهوم صرفاً ذهنىِ «تشكيك» را به عينيات سرايت مى‏دهد و در نتيجه با انكار واقعيات به سفسطه سقوط كرده و به ضد فلسفه تبديل مى‏شود و مصداق «نقض غرض» مى‏گردد.

8 - باور به «موجودات ممكن الوجود» با وصف «قديم» با عنوان «مجردات» يا هر نوع ديگر در حالى كه هيچ چيزى (غير از خدا) فارغ از زمان (تغيير) و مكان نيست.

9 - فلسفه ارسطويى توجه ندارد كه: هر حادث به‏دليل همان حدوثش محدود است و حدود هر شى (نفس حدود) مكان آن شى است.

10 - فلسفه ارسطويى توجه نمى‏كند كه: نفس «حدوث» يعنى «حركت» و حركت يعنى «زمان». چگونه ممكن است يك شى حادث، مجرد از زمان باشد.

11 - گريز از «محذورين» در سوال «خداوند آن پديده اوليّه را از چه خلق كرد؟» عامل اوليه پناه آوردن ارسطوييان به اصطلاح‏هايى از قبيل «صدور»، «عقل اول، عقل دوم تا عقل عاشر» است در حالى كه اساس اين سؤال غلط و سالبه به انتفاى موضوع است.

12 - گريز از سوال «خداوند قبل از آفرينش كائنات به چه كارى مى‏پرداخت؟» ارسطوييان را وادار كرده كه به فرضيه مجردات كه «قديم» باشند، باور كنند در حالى كه اساس سوال غلط و مصادره به مطلوب است و نيز مصداق تناقض به شمار مى‏آيد.

13 - فلسفه ارسطوئى بيش از هر فلسفه‏اى و بشدت دچار «جهل ايجادى» است كه در چند برگ بعد، توضيح آن خواهد آمد.

14 - همان‏طور كه خواهد آمد: حركت جوهرى نه يك كشف است و نه يك ابتكار، بل حل مشكلى است كه ارسطوييان تنها براى خودشان ايجاد كرده بودند و تنها براى خودشان حل شده است. ديگران نه به اين اشتباه دچار شدند و نه نيازى به حلّ آن دارند.

15 - بحث حركت جوهرى، حركت در عَرَض و تفكيك اين دو از همديگر حتى بر اساس خود ارسطوئيات نيز يك بحث بى‏هوده است؛ زيرا خودشان تصريح كرده‏اند كه تفكيك جوهر و عرض صرفاً يك انتزاع ذهنى است با اين همه اين مسأله را به عينيات تسّرى مى‏دهند.

16 - حركت يك «شى» است و هر شى يك وجود دارد و يك ماهيت، پس حركت به‏دليل وجودش «اصيل» است حال يك اصيل چگونه بر ماهيت كه اعتبارى است متفرع مى‏شود؟ خواه در مبناى ابن سينا كه حركت را تنها در عرض مى‏داند و خواه بر مبناى صدرا كه حركت را در جوهر و به تبع آن در عرض مى‏داند چون جوهر و عرض هر دو ماهيت هستند.

17 - اقتضاى ايجابى و قهرى فلسفه ارسطويى (به‏ويژه در قالب حكمت متعاليه) اين است كه: نفى جنس، نوع و فصل از خداوند لازم گرفته خداوند «صرف الوجود»، «حقيقة الوجود» باشد، آنگاه به توجيهات مى‏پردازد كه «حقيقة الوجود» صرفاً يك مفهوم ذهنى نيست.

18 - معنى توحيد در فلسفه ارسطويى به‏ويژه در حكمت متعاليه «يكى كردن خدا و كائنات» است - همه اشياء را يك شى واحد دانستن - توحيد در قرآن و حديث سلب الوهيت (با هر تاويل و توجيه) از همه اشياء (غير از خدا) است.

19 - خداى ارسطو و ارسطوئيان و از آن جمله خداى حكمت متعاليه «فعل محض» است. توان «ايجاد»، «انشاء» و «خلق كردن» را ندارد. «مَنشأ» است نه «مُنِشى‏ء»، «مصدر» است نه حتى «صادر كننده»، «تماشاگر محض» است نه «فعال» و...

20 - فلسفه ارسطويى همان‏طور كه با جدّ و ادعاى دقت، در طبيعيات بحث و استدلال مى‏كند در الهيات نيز با همان جدّ و ادعاى دقت، استدلال مى‏كند با همان منطق و با همان شيوه و با همان برهان كه مدعى است از مقدمات يقينى تشكيل مى‏يابد. با همه اين‏ها طبيعياتش باطل و موهوم از آب درآمد، بى‏ترديد الهياتش نيز همين‏طور است. وحدت ابزار، وحدت شيوه، وحدت جريان استدلال، غير از «وحدت در بطلان» چيزى را ايجاب نمى‏كند.

21 - فلسفه ارسطويى غير از اعتقاد به «انسان حيوان است» چاره‏اى ندارد. يعنى اين مطلب از يافته‏هاى آن نيست تا بگوييم يك استنتاج علمى است بل لازمه قهرى ابزار و شيوه و روش آن است.

22 - فلسفه ارسطويى چاره‏اى غير از «اصالت فرد» ندارد.

23 - فلسفه ارسطويى بر اساس همان «اصالت فرد» چاره‏ايى جز «ليبراليسم» ندارد.

يعنى اين فلسفه نمى‏تواند «مكتب» باشد و ايدئولوژى  - به قول خودشان حكمت عملى - بدهد در حالى كه كسى شك ندارد اسلام (و هر دينى) مكتب است و ايدئولوژى و نسخه براى زندگى مى‏دهد.

24 - فلسفه ارسطويى نمى‏تواند به «شخصيت جامعه» معتقد باشد.

25 - فلسفه ارسطويى نمى‏تواند حقوقى براى جامعه در قبال حقوق افراد قائل شود.

26 - فلسفه ارسطويى در قالب حكمت متعاليه چاره‏اى جز تفكيك طريقت از شريعت ندارد.

27 - اقتضاى ايجابى و قهرى فلسفه ارسطويى «نسبى بودن اخلاق» است به‏ويژه در قالب حكمت متعاليه.

28 - فلسفه ارسطويى همان‏طور كه مى‏توانست تثليت اسكو لاستيك را ثابت كند همانطور هم در اسلام بحث مى‏كند و توحيد را توضيح مى‏دهد. پس بوسيله تسّرى دادن اين فلسفه به عينيات هر چيز متناقض را مى‏توان با آن اثبات كرد.


http://daralsadegh.net/bank-majallat-nooralsadegh/1129-arasto


تحریم فلسفه توسط علامه حلی

حکم جهاد با فلاسفه از سوی علامه حلی شاگردبزرگ خواجه نصی الدین طوسی رحمهماالله

تذکرة الفقها ج9 ص 41


فلاسفه را از منکرین و دشمنان دین شمرده است

این مطلب برای اشخاصی مثل ملاصدرا صدق میکند که دید فقط فلسفی داشتند و حتی معاد جسمانی را لگد مال کرده اند!


3645_qw.jpg


ادامه نوشته

رد فلسفه و عرفان




 به فرموده پیامبر خدا صلی الله علیه و آله:(هرکس دو حدیث بیاموزد که برایش سودمند باشد،یا آنها را به دیگری آموزش دهد که از آن دو حدیث بهره مند شود،بهتر از شصت سال عبادتاست/بحارالانوار،ج2،ص152).انشاءالله که ما و شما از این دو حدیث چنین فیض عظیمی را ببریم.

روایت اول) فرمودند:ای ابوهاشم!در آینده نزدیک،زمانی بر مردم بگذرد که...علمای ایشان بدترین خلق خدا بر روی زمین باشند،زیرا آن ها به فلسفه و تصوف،میل و گرایش پیدا می کنند.به خدا قسم که آن ها اهل انحراف و کناره گیری از دین و اهل کژی و گمراهی می باشند.آن ها در دوستی مخالفان ما مبالغه و زیاده روی و اغراق می کنند و شیعیان ما را گمراه می کنند.پس اگر پست و مقام و منصبی به دست آوردند از رشوه خواری سیر نمی شوند و اگر از منصب و ریاست وابمانند و کوشش آن ها به جایی نرسد و از ریاست یافتن نومید شوند از روی ریا خداوند را عبادت می کنند.البته و به یقین که آنان راه بر-یا راهزن به ضم ب خوانده شود-و منحرف کننده و گمراه کننده مومنان و دعوت کننده ی به آیین بی دینان و طریقه ی ملحدان اند.پس هرکس آن زمان و آن علما را درک کند،باید از آن ها برحذر باشد و بپرهیزد و دین و ایمان خود را حفظ و از دین و ایمان خود در برابر آن ها محافظت و پاسداری کند.  

پس از آن حضرتش فرمود:ای ابو هاشم!این آن چیزی است که پدرم به واسطه ی پدران خود از جعفر بن محمد علیه السلام برایم نقل کرد و این از اسرار ما است.پس آن را جز از اهلش پنهان بدار و بپوش.(1)



روایت دوم) فرمودند:آنان برای شیعیان ناتوان ما از سپاه یزید بر امام حسین علیه السلام و یارانش زیانبارترند،چون آنان تنها جان و مال ایشان را ربودند،اما دانشمندان بدکرداری که با ما دشمن اند،ولی خود را دوستان ما و دشمن دشمنان ما نشان می دهند،شک و شبهه را بر شیعیان ناتوان ما وارد می آورند و ایشان را گمراه کرده،از پی جویی حق و حقیقت،بازشان می دارند.(2)


پانوشت:

1-برای فهم این دو حدیث در متن آنها دقت و تأمل داشته باشید،زیرا به فرموده امام صادق علیه السلام:(هم و غم دانایان فهمیدن روایت است/بحارالانوار،ج2،ص161).

2-امام در پایان روایت اول فرمودند:(و هو من اسرارنا فاکتمه الا عن اهله)،و این اهمیت و دشوار فهمی اسرار روایت مذکور را می رساند.همان طور که امام صادق علیه السلام فرمود:(همانا حدیث ما دشوار و بسیار سنگین است و آن را جز فرشته ی مقرب یا پیامبر مرسل یا بنده ای که خداوند دلش را با ایمان آزموده و یا شهری نفوذ ناپذیر بر نمی تابد).عمرو می گوید به شعیب گفتم ای ابا الحسن!منظور از شهر نفوذ ناپذیر چیست؟گفت من هم از امام صادق علیه السلام همین را پرسیدم،آن حضرت فرمود:(دل مجتمع/معانی الاخبار،ص189) و علامه مجلسی می فرماید:(مراد از قلب مجتمع قلبی است که با پیروی کردن از هوای نفس و مشکوکات پراکنده نشود و گمان های باطل و شبهات گمراه کننده در آن وارد نشود/بحارالانوار،ج2،ص183).

3-از مخالفین محترم تقاضا داریم،بعداز مطالعه روایت به جای فهم آن؛ منکر اسرار دشوار فهم آن نشوند،زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:(هرکس حدیثی از من به او برسد و آن را انکار کند در روز رستاخیز من شاکی او خواهم بود.پس هرگاه حدیثی از من به شما رسید که معنایش را نفهمیدید بگویید:خدا بهتر می داند/بحارالانوار،ج2،ص212). و نیز به این نکته توجه داشته باشند که این حدیث در کتب بزرگانی  که به ناحق آنان را به خود منتسب می کنند و مورد اعتمادشان می دانند نیز نقل شده است.به طور مثال مرحوم محمود بهبهانی که اکثر صوفیه ایشان را از مروجین طریقه ی خود می دانند(ر.ک:طرائق الحقائق،ج3،ص182 این کتاب مورد اعتماد قاطبه ی مدافعین معاصر فلسفه و عرفان می باشد) این روایت را نقل کرده است(تنبیه الغافلین،ص15).یا سید نعمت الله جزایری که از شاگردان فیض کاشانی بوده(ریحانة الادب،ج3،ص113) و مدافعین معاصر فلسفه و عرفان برای او ارزش والایی قائل هستند(امام شناسی،ج15،ص160)نیز در نقل این روایت تردیدی روا نداشته است(انوار النعمانیه،ج2،ص294).

4-امام در روایت اول دانشمندان گرویده به فلسفه و عرفان مصطلح را(اهل العدوان و التحرف)نامید که مرحوم الهامی آن را در برگردان فارسی چنین آورده:(آنان دشمنان ما هستند/تصوف از دیدگاه ائمه اطهار علیهم السلام،ص49)،و در روایت دوم این دشمنی به خوبی تبیین و شرح داده شده است.لطفا دوباره توجه بفرمایید.

5- امام در روایت اول در پی ویژگی های علمای فیلسوف و عارف اصطلاحی فرمودند:(یبالغون فی حب مخالفینا...).و تمجیدهای آقایان از مولوی و عطار و حافظ و جامی و ابن عربی و...که در سنی بودن  آنها هیچ شکی نیست،ما را به مصداق های(علماوهم شرار خلق الله علی وجه الارض)به خوبی رهنمون می شود.

6-امام در روایت اول در ویژگی های علمای فیلسوف و عارف اصطلاحی فرمودند:(و الدعاة إلی نحلة الملحدین)که استاد علی احمدی دامت افاضاته در شرح آن نوشته اند:(مشاهده می کنید که امام در این  حدیث شریف،برخی علما را از آن جهت که میل و گرایش به فلسفه و تصوف پیدا می کنند و بر اثر آن سبب گمراهی شیعیان می گردند،شرار و بدترین خلق خدا خوانده و آن ها را اهل انحراف و گمراهی و کناره گیری از دین و راه بر-یا راهزن به ضم ب خوانده شود- و گمراه کننده ی مومنان و دعوت کنندگان به آیین ملحدان معرفی فرموده است.پس چه خواهد بود حال خود اهل فلسفه و تصوف!!!بلی٬در این حدیث اهل فلسفه و تصوف را ملحد خوانده اند/شرح رساله اعتقادات علامه مجلسی،ص87).

و اینجا به یاد این آیه می افتیم که:{ان الذین یلحدون فی آیاتنا لا یخفون علینا افمن یلقی فی النار خیر ام من یاتی ءامنا یوم القیامه اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصیر/فصلت40} ترجمه:(همانا کسانی که در آیات ما به انحراف می روند بر ما پوشیده نیستند.آیا کسی که در آتش افکنده می شود بهتر است یا کسی که در روز قیامت آسوده خاطر می آید؟هرچه می خواهید بکنید که او به آنچه می کنید بیناست).

7-ممکن است بعضی از مخالفین این قسمت از روایت:(فإن نالوا منصبا لم یشبعوا عن الرشاء)را که سخن از رشوه خواری گرویدگان به فلسفه و عرفان مصطلح در زمان ریاست ومسئولیت می گوید،نوعی کنایه و توهین از سمت ما نسبت به بعضی مسئولین فعلی بدانند.ما به جای طرح یا اثبات دیدگاه خودمان،در شرح این قسمت از روایت نظر آنان را به سخنی از مرحوم بهجت جلب می کنیم،که مورد اعتماد مخالفین محترم نیز می باشد.ایشان گفته اند:(خدا می داند که در کشور ما رشوه چه می کند و ما در فکر نیستیم/زمزم عرفان،ص190).

8-امام در انتهای روایت اول فرمودند:(هذا ما حدثنی أبی عن آبائه عن جعفر بن محمد...)که حقیر را به یاد این روایت شریف انداخت.امام صادق علیه السلام فرمودند:(هر جوابی که به تو می دهم از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله است،ما از خود رأیی نداریم/اصول کافی،ج1،ص76).

9-امام حسن علیه السلام فرمودند:(شگفتا از کسی که در خوراکش می اندیشد،ولی در آنچه به خردش می سپارد،نمی اندیشد/بحارالانوار،ج1،ص218).


منابع:

(1)حدیقة الشیعه،ج2،ص785؛الإثنی عشریة،ص33؛اثبات الهداة،ج4،ص204؛الهدایا لشیعة ائمة الهدی،ج1،ص100؛انوارالنعمانیة،ج2،ص294؛البراهین القاطعة فی شرح تجرید العقائد الساطعة،ج2،ص347؛آثار الصادقین،ج11،ص277؛الفصول التامة،ص592؛خیراتیه،ج1،ص34؛تنبیه الغافلین،ص15؛منهاج البراعة،ج14،ص17؛سفینة البحار،ج2،ص58؛مستدرک الوسائل،ج11،ص380؛البدعة و التحرف،ص119؛شرح رساله اعتقاداتعلامه مجلسی،ص86 و...


(2)الاحتجاج،ج2،ص512؛التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری،ص301؛بحارالانوار،ج2،ص88؛دانش نامه ی عقاید اسلامی،ج3،ص529 و 530.